ماه

اگر ماه بودم به هر جا که بودم


سراغ تو را از خدا  می گرفتم


وگر سنگ بودم،به هر جا که بودی


سر رهگذار تو جا می گرفتم



اگر ماه بودی-به صد ناز-شاید


شبی بر لب بام من می نشستی


و گر سنگ بودی به هر جا که بودم


مرا می شکستی،مرا می شکستی



تنها

تنها


غمگین


نشسته با ماه


در خلوت ساکت شبانگاه


اشکی به رخم دوید ناگاه


روی تو شکفت در سرشکم


دیدم که هنوز عاشقم آه



بسلامت


کاشکی از اول میدونستم با تو بودن یه گناهه


اشتباهه باتو موندن دل تو به رنگ سیاهه


حکایت عشق منو تو حکایت دیو و فرشتس 


جونیمو پای تو دادم دل تو به یه غریبه تشنس

حالا برو با اون غریبه 


دلت به حال من نسوزه


برو اونم دیونه کن 


وابستگیت واسه دروزه


دلمو به اتیش کشوندی لیاقت خوبی نداری


تو که رفتی به سلامت 


وعده ی ما به قیامت

خسته از زندگی

خسته ام از همه ، خسته از دنیا


آسمان بشنو از ، قلب من این صدا

ای زندگی بیزار از تواَم ، بیزار از این عالم

بیگانه ام با سیمای تو ، دیوانه ی دنیای تو

درهم مشکن زنجیر مرا ، بهتر که شوم رسوا

رفتم که دگر با دست شما ، پنهان شوم از چشم دنیا

آسمان بشنو از ، قلب من این صدا

زندگی بیزار از تواَم ، بیزار از این عالم

بیگانه ام با سیمای تو ، دیوانه ی دنیای تو

درهم مشکن زنجیر مرا ، بهتر که شوم رسوا

رفتم که دگر با دست شما ، پنهان شوم از چشم دنیا


افسوس


گاه می اندیشم خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید؟

آن زمان که خبر مرگ مرا می شنوی روی تو را کاشکی می دیدم

 
شانه بالا زدنت را بی قید و تکان دادن دستت که زیاد مهم نیست

 

 و تکان دادن سر را که عجب! عاقبت مرد؟ افسوس


 

درد دل

 از کجا باید شروع کرد درد و دل که گفتنی نیست

    قصه ی من خیلی وقته که دیگه شنیدنی نیست

                     تو خودم دارم می پوسم ولی هیچکس نمی دونه

                                     چقدر سخته که آدم با خودش تنها بمونه

                                                    آسمون دعا کن امشب واسه ی این مرد تنها

                                                                  خسته ام بس که نشستم به امید صبح فردا


طبال

طبال بزن ، بزن بزن که نابود شدم


بر تار غروب زندگی پود شدم


عمرم همه رفت خفته در


کوره ای مرگ


آتش زده استخوان، بی دود شدم



تنها شده ام

           دیر گاهی ست که تنها شده ام          

 قصه غربت صحرا شده ام 

وسعت درد فقط سهم من  است

   باز هم قسمت غم ها شده ام 



             اگر آینه زمن بی خبر است             

 که اسیر شب یلدا شده ام 


           من که بی تاب شقایق بودم        

   همدم سردی یخها شده ام 



کاش چشمان مرا خاک کنید  

تا نبینم که چه تنها شده ام


تمام زندگی


فقط کافیست تمام زندگیت یک نفرباشد

دنیارا نگه دارید

می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند

ستایش کردم ، گفتند خرافات است

عاشق شدم ، گفتند دروغ است

گریستم ، گفتند بهانه است

خندیدم ، گفتند دیوانه است

دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم

پاییز

هنگام پاییز


 زیر یک درخت ... مردم 


برگهایش مرا پوشاند 


 و هزاران قلب یک درخت 


گورستان ... قلب من شد

خــــــــــــــدا

  یک روز که مرده بودم اندر خود زیست


 گفتم به خدا ، که این خدا ، در خود کیست ؟


 گفتا که در آن خود ی که سرمایه ی هست 


در سنگر عشق ، جوید اندر خود نیست

قطار

قطار راهت را بگیر برو


نه کوهی توان ریزش دارد


نه ریز علی پیراهن اضافه 


روزگار روزگار دیگریست

برای عشق


((برای عشق ))

 

عاشقان...................................عاشقان       

همیشه در غم اســـت                  ديده گفت عاشق است       

@@@@@@@@   نبودش  @@@@@@@@@@

امشب همه جا حرف  از آسـمان و مهتاب  ،  تمــام خانه ديدار اين خانه

فقط  خواب است تو كه رفتي هواي  خانه تب داره ،  از درو ديوارش غــــــم

عشق تو مي باره ، دارم مي ميرم از بس غصه خوردم ،  بيا بر گرد تا ازعشقت

نمردم، همون كه فكر نمي كردي نمانده پيشت، ديدي رفت ودل ما رو سوزوندش

حيات خانه دل مي گه درخت ها همه خاموشن، به جاي كفتر و  گنجشك  كلاغاي

سياه پوشن ،  چراغ  خانه  خوابيده  در   دنياي خاموشي  ،   ديگر  ساعت را

طاقچه شده كارش فراموشي  ،  شده كارش فراموشي  ،  ديگه  بارون  نمي

باره  اگر چه  ابر سياه  ،  تو كه  نيستي  در   اين خانه ،   ديگر  آشفته

بازاريست  ،  تمام  گل ها  خشكيدن مثل خار بيابان ها ،  ديگر   از

رنگ  و روی رفته ، كوچه و خيابان ها ،،، من گفتم و يارم گفت

گفتيم و سفر كرديم،از دشت شقايق ها،با عشق گذركرديم

گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداري، عشقو

به فراموشي ،چند روزه تو مي سپاري

گفتم كه تو میدا ني،سرخاك

تو  ميميرم ، ولي

تا لحظه مردن

نمي گيرم

دل از

جای خالی

آن دوست کجاست که یادم نمیکند ...

 

صد غم به سینه دارم وشادم


نمیکند...

 

یک لحظه آن که بی من هرگز


نمینشست..

 

امروز به یاد کیست یادم نمیکند...


رفت

دل من یه روز به دریا زدو رفت...


پشت پا به رسم دنیا زدو رفت...


زنده ها خیلی براش کهنه بودن...


خودشو بامرده ها جازدو رفت...



مترسک

 

سختی تنهایی را وقتی فهمیدم

که دیدم مترسک

به کلاغ میگوید:

هرچقد دوس داری نوک بزن

فقط تنهایم نذار..!!

سرشک بخت

دردا که سرشک بخت شوریده ی من


چون حسرت عشق ، مرده بر دیده ی من


 اشکم همه من ! اشک تو چون پک کنم ؟


 ای بخت ز قعر قبر دزدیده ی من



نام شب

من اشک سکوت مرده در فریادم


 داد ی سر و پاشکسته ، در بی دادم


 اینها همه هیچ ... ای خدای شب عشق 


 نام شب عشق را که برد از یادم ؟

شیشه و سنگ


 او مظهر عشق بود و من مظهر ننگ

 وقتی که فشردمش به آغوش تنگ


لرزید دلش ، شکست و نالید که : آخ

 ای شیشه چه می کنی تو در بستر سنگ ؟


بی تو مهتاب باز از آن کوچه گذشتم

 بی تو ، مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم !


در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید


یادم آید که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم


ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ


یادم آید : تو بمن گفتی :
ازین عشق حذر کن !
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب ، آئینة عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا ، که دلت با دگران است
تا فراموش کنی ، چندی ازین شهر سفر کن !


با تو گفتنم :
حذر از عشق ؟
ندانم
سفر از پیش تو ؟
هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پَر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو بمن سنگ زدی ، من نه رمیدم ، نه گسستم
باز گفتم که : تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم ، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم ، نتوانم … !


اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب نالة تلخی زد و بگریخت !
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید


یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم ، نرمیدم


رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم !
بی تو ، اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

شعر

در عشق توام نصیحت و پند چه سود


زهراب چشیده ام مرا قند چه سود


گویند مرا که بند بر پاش نهید


دیوانه دل است پای بر بند چه سود