قطره بارن دریا

ازدرخت شاخه در آفاق ابر


برگ های ترد باران ریخته


بوی لطف بیشه زاران بهشت


با هوای صبحدم آمیخته


نرم و چابک، روح آب


می کند پرواز همراه نسیم


نغمه پردازان باران می زنند


گرم و شیرین هر زمان چنگی به سیم


سیم هر ساز از ثریا تا زمین


خیزد از هر پرده آوازی حزین


هر که با آواز این ساز آشنا


می کند در جویبار جان شنا


دلربای آب، شاد و شرمناک


عشقبازی می کند با جان خاک


خاک خشک تشنه دریا پرست


زیر بازی های باران مست مست


این رود از هوش و آن آید به هوش


شاخه دست افشان و ریشه باده نوش


می شکافد دانه، می بالد درخت


می درخشد غنچه همچون روی بخت


باغ ها سرشار از لبخند شان


دشت ها سرسبز از پیوندشان


چشمه و باغ و چمن فرزندشان


با تب تنهائی جانکاه خویش


زیر باران می سپارم راه خویش


شرمسار ازمهربانی های او


می روم همراه باران کو به کو


چیست این باران که دلخواه من است ؟


زیر چتر او روانم روشن است


چشم دل وا می کنم


قصه یک قطره باران را تماشا می کنم


در فضا

همچو من در چاه تنهائی رها


می زند در موج حیرت دست و پا


خود نمی داند که می افتد کجا


در زمین


همزبانانی ظریف و نازنین


می دهند از مهربانی جا به هم


تا بپیوندند چون دریا به هم


قطره ها چشم انتظاران هم اند


چون به هم پیوست جان ها، بی غم اند


هر حبابی، دیدهای در جستجوست


چون رسد هر قطره، گوید: دوست دوست


می کنند از عشق هم قالب تهی


ای خوشا با مهر ورزان همرهی


با تب تنهائی جانکاه خویش


زیر باران می سپارم راه خویش


سیل غم در سینه غوغا می کند


قطره دل میل دریا می کند


قطره تنها کجا، دریا کجا


دور ماندم از رفیقان تا کجا


همدلی کو ؟ تا شوم همراه او


سر نهم هر جاکه خاطرخواه او


شاید از این تیرگی ها بگذریم


ره به سوی روشنائی ها بریم


می روم شاید کسی پیدا شود


بی تو، کی این قطره دل، دریا شود؟




اشک رز

دلم از این همه گرفتاری، این همه خونخواری و

تبهکاری ، گرفته بود.

رفتم سراغ دوستم .....گفتم:

بیا بخاطر یک لحظه فراموشی ، پیمانه ای چند

" می" بزنیم.

بزیر درخت رزی که تنها درخت خانه ی ما بود،

پناه بردیم . هنوز اولین پیمانه ی شراب را سر نکشیده

بودم که یک:

 قطره آب ، 

از شکستگی یک شاخه ی سر شکسته ،

بدامانم فرو غلطید .....با تعجب از دوستم 

پرسیدم:

این قطره چه بود؟ 

از کجا بارید؟

در آسمانها که از " ابر" خبری نیست.

دوستم پاسخی داد ، که روحم را تکان داد

 

گفت: درخت رز است که گریه می کند! 

می خواهد به ما بفهماند که:

بی انصاف ها ،


لا اقل خون مرا جلوی چشم من نخورید!


زبان سکوت

یک ساعت تمام ، بدون آنکه یک کلام حرف بزنم به رویش نگاه کردم

فریاد کشید : آخر خفه شدم ! چرا حرف نمی زنی ؟


گفتم : نشنیدی ؟ .... برو....!


گل قرمز گل زرد

گل سرخی به او دادم گل زردی به من داد..!

برای لحظه ای ناتمام قلبم از تپش ایستاد.

با تعجب پرسیدم: مگر از من متنفری؟!

گفت نه. باور کن نه؛ ولی چون تو را واقعاً دوست دارم نمی خواهم پس از آنکه از من کام گرفتی برای پیدا کردن گل زرد زحمتی به خود بدهی... 

 

بپرس


اره؟ نه؟

سوتک

نمیدانم

نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمیخواهم بدانم کوزه گر ازخاک اندامم چه خواهد ساخت؟

ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد

گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ وبازیگوش

واو یکریز وپی درپی دم گرم وچموشش رادر گلویم سخت بفشارد

وخواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد

بدین سان بشکند هردم سکوت مرگبارم را...



چه صدائیست

چه صدائیست که پیچیده در این جنگل مرگ ؟


چه کسی تیشه بر این شاخه ی افتاده زمین می کوبد؟


این تبر مال تو نیست؟


دستها آن تو نیست ؟


تو چه محکم و چه کاری و چه با عشق و علاقه!


به من شاخه ی افتاده ی خشکیده تبر می کوبی!


آی آرام بزن می شکند عمق سکوت وای آرام بزن تا نکنم آه تو را!


جمع کن هر چه شکستی دل من هیزم خوبی شد!


آتشی بردل من زن که ببینی عشق هم می سوزد !


خوب هم می سوزد


ارزو؟

 

غم انگیزترین؟

تابوت

+زیرِ تابوتـ درد را گرفتمـ با دستانـِ خودمـ گورشـ را کندمـ
 
+یادمونـ نرهـ ما آدما تاوانـ کارایـ خودمونـ رو میدیمـ


خدایا


         خدایــــــــــا دلم مرهمی می خواهد

از جنس ِ خـــــــــــــــودت ...
 
نزدیــــــــــــــک
 
بی خطــــــــر
 
بخشنــــــــــده ...
 
بی منت
 
می شود مرا در اغوش بگیری؟

بیان نامرادی ها

بیان نامرادیهاست اینهایی كه من گویم

همان بهتر به هر جمعی رسم كمتر سخن گویم

شب و روزم به سوز و ساز عمر بی امان طی شد

گهی از سوختن نالم گهی از ساختن گویم

خدارا خدارا مهلتی ای باغبان تازین قفس گاهی

برون آرم سر و حالی به مرغان چمن گویم

مرا در بیستون بر خاك بسپارید تا شبها

غم بی همزبانی را برای كوهكن گویم

بگویم عاشقم دیوانه ام مستم

نمی دانم كدامین حال و درد خویش گویم

ازآن گمگشته من هم نشانی آور ای قاصد

كه چون یعقوب نابینا سخن با پیرهن گویم

تو می آیی به بالینم ولی آندم كه در خاكم

خوش آمد گویمت اما در اغوش كفن گویم


بی وفان

توی این گذر زمان منتظر فرشته ی با وفایی نباش

حتی فصل ها سال ها هم بی وفایی رو بلدن

از عشق هیچ امیدی نداشته باش

اونی که میگه دوستت داره هم بی وفاس

توی رویاهات زندگی میکنی و

همه ی گل ها میمیرن

همه ی واقعیت ها با دروغ دست به یکی میشن

همه ی عاشق ها جدا میشن

همه ی دوستت دارم ها بی خودی منتظرن

بی وفان حتی اونایی که رهگذرن

رویا هاتو خط بزن

دنیا رو با بی وفایی هاش تصور کن

 زندگی رو بی عشق تصور کن

خو دت رو با واقعیت تصور کن

پیانو بزنید با صدای بارون

* شما میتوانید با کیبرد خود نیز از پیانو استفاده نمایید 


   ترتیب دکمه به صورت زیر میباشد     


Q W E R T Y U I O  P A Z S X D C F V G  B H N J M K L



خیال

شب و تنهایی و غربت تو چشام اشک پر از خون


یه دل شکسته از یار


یه دل پر غم و داغون


انتظار از تو ندارم منو تنها جا بزاری


تک و تنها توی دنیا ...


تو منو دوسم نداری


هرکی جدا کرد تو رو از من الهی غصه بگیره 


توی تنهایی و غربت 


بی کس و بی یار بمیره


بی تو از حسرت دوری دل من داره میمیره


تا تو برگردی دوباره دل من آروم بگیره


کاش کی بفهمی کی دوست داشت 


گل مهر و کی برات کاشت


کی تو غم ها و تو غصه ات موند و  اون اشکاتو برداشت


اما اون هنوز 


توی یادش تو رو تنها نمیزاره


منتظر به راه یاره تا تو برگردی دوباره


اما این یه خیاله


خسته ام

محبس خویشتن منم ، از این حصار خسته ام 


 من همه تن انا اللحقم ،‌ کجاست دار ، خسته ام


 در همه جای این زمین ، همنفسم کسی نبود 


 زمین دیار غربت است ،‌ از این دیار خسته ام


کشیده سرنوشت من به دفترم خط عذاب 


از آن خطی که او نوشت به یادگار خسته ام


 در انتظار معجزه ، فصل به فصل رفته ام 


هم از خزان تکیده ام ، هم از بهار خسته ام


 به گرد خویش گشته ام ، سوار این چرخ و فلک


بس است تکرار ملال ،‌ ز روزگار خسته ام


دلم نمی تپد چرا ، به شوق این همه صدا 


 من از عذاب کوه بغض ، به کوله بار خسته ام


 همیشه من دویده ام ، به سوی مسلخ غبار 


از آنکه گم نمی شوم در این غبار ، خسته ام


به من تمام می شود سلسله ای رو به زوال 


 من از تبار حسرتم که از تبار خسته ام


قمار بی برنده ایست ، بازی تلخ زندگی


چه برده و چه باخته ،‌ از این قمار خسته ام


 گذشته از جاده ی ما ، تهی ترین غبار ها 


از این غبار بی سوار ،‌ از انتظار خسته ام


همیشه یاور است یار ،‌ ولی نه آنکه یار ماست 


 از آنکه یار شد مرا دیدن یار ، خسته ام



چشمای خیس من

توی قلبم یه تخلی انداختی و رفتی


منو واسه همیشه گذاشتی و رفتی


تو دیگه رفتی این منم که باید دنبال راه زنده بودن بدون تو بمونم


مال تو بودم 


مال تو می مونم


من که دور از تو زنده نمی مونم 


بدون تو توی این شب های سرد نمی تونم


انقدر عاشقت شدم راه نفس کشیدن رو دیگه نمی دونم


(روحت شاد عزیزم)

    


ماه

اگر ماه بودم به هر جا که بودم


سراغ تو را از خدا  می گرفتم


وگر سنگ بودم،به هر جا که بودی


سر رهگذار تو جا می گرفتم



اگر ماه بودی-به صد ناز-شاید


شبی بر لب بام من می نشستی


و گر سنگ بودی به هر جا که بودم


مرا می شکستی،مرا می شکستی



تنها

تنها


غمگین


نشسته با ماه


در خلوت ساکت شبانگاه


اشکی به رخم دوید ناگاه


روی تو شکفت در سرشکم


دیدم که هنوز عاشقم آه



بسلامت


کاشکی از اول میدونستم با تو بودن یه گناهه


اشتباهه باتو موندن دل تو به رنگ سیاهه


حکایت عشق منو تو حکایت دیو و فرشتس 


جونیمو پای تو دادم دل تو به یه غریبه تشنس

حالا برو با اون غریبه 


دلت به حال من نسوزه


برو اونم دیونه کن 


وابستگیت واسه دروزه


دلمو به اتیش کشوندی لیاقت خوبی نداری


تو که رفتی به سلامت 


وعده ی ما به قیامت

خسته از زندگی

خسته ام از همه ، خسته از دنیا


آسمان بشنو از ، قلب من این صدا

ای زندگی بیزار از تواَم ، بیزار از این عالم

بیگانه ام با سیمای تو ، دیوانه ی دنیای تو

درهم مشکن زنجیر مرا ، بهتر که شوم رسوا

رفتم که دگر با دست شما ، پنهان شوم از چشم دنیا

آسمان بشنو از ، قلب من این صدا

زندگی بیزار از تواَم ، بیزار از این عالم

بیگانه ام با سیمای تو ، دیوانه ی دنیای تو

درهم مشکن زنجیر مرا ، بهتر که شوم رسوا

رفتم که دگر با دست شما ، پنهان شوم از چشم دنیا


افسوس


گاه می اندیشم خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید؟

آن زمان که خبر مرگ مرا می شنوی روی تو را کاشکی می دیدم

 
شانه بالا زدنت را بی قید و تکان دادن دستت که زیاد مهم نیست

 

 و تکان دادن سر را که عجب! عاقبت مرد؟ افسوس


 

درد دل

 از کجا باید شروع کرد درد و دل که گفتنی نیست

    قصه ی من خیلی وقته که دیگه شنیدنی نیست

                     تو خودم دارم می پوسم ولی هیچکس نمی دونه

                                     چقدر سخته که آدم با خودش تنها بمونه

                                                    آسمون دعا کن امشب واسه ی این مرد تنها

                                                                  خسته ام بس که نشستم به امید صبح فردا


طبال

طبال بزن ، بزن بزن که نابود شدم


بر تار غروب زندگی پود شدم


عمرم همه رفت خفته در


کوره ای مرگ


آتش زده استخوان، بی دود شدم



تنها شده ام

           دیر گاهی ست که تنها شده ام          

 قصه غربت صحرا شده ام 

وسعت درد فقط سهم من  است

   باز هم قسمت غم ها شده ام 



             اگر آینه زمن بی خبر است             

 که اسیر شب یلدا شده ام 


           من که بی تاب شقایق بودم        

   همدم سردی یخها شده ام 



کاش چشمان مرا خاک کنید  

تا نبینم که چه تنها شده ام


تمام زندگی


فقط کافیست تمام زندگیت یک نفرباشد

دنیارا نگه دارید

می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند

ستایش کردم ، گفتند خرافات است

عاشق شدم ، گفتند دروغ است

گریستم ، گفتند بهانه است

خندیدم ، گفتند دیوانه است

دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم

پاییز

هنگام پاییز


 زیر یک درخت ... مردم 


برگهایش مرا پوشاند 


 و هزاران قلب یک درخت 


گورستان ... قلب من شد

خــــــــــــــدا

  یک روز که مرده بودم اندر خود زیست


 گفتم به خدا ، که این خدا ، در خود کیست ؟


 گفتا که در آن خود ی که سرمایه ی هست 


در سنگر عشق ، جوید اندر خود نیست