اشک رز
دلم از این همه گرفتاری، این همه خونخواری و
تبهکاری ، گرفته بود.
رفتم سراغ دوستم .....گفتم:
بیا بخاطر یک لحظه فراموشی ، پیمانه ای چند
" می" بزنیم.
بزیر درخت رزی که تنها درخت خانه ی ما بود،
پناه بردیم . هنوز اولین پیمانه ی شراب را سر نکشیده
بودم که یک:
قطره آب ،
از شکستگی یک شاخه ی سر شکسته ،
بدامانم فرو غلطید .....با تعجب از دوستم
پرسیدم:
این قطره چه بود؟
از کجا بارید؟
در آسمانها که از " ابر" خبری نیست.
دوستم پاسخی داد ، که روحم را تکان داد
گفت: درخت رز است که گریه می کند!
می خواهد به ما بفهماند که:
بی انصاف ها ،
لا اقل خون مرا جلوی چشم من نخورید!

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم آبان ۱۳۹۲ ساعت 1:36 توسط daryush
|
خستهتر از صدای من، گریهی بیصدای تو